ساقیا جامی ز می در دی ز بار ری بده تا گونه ام پرخون کند

روزگاری فکر کردم عشق ناب قصّه و افسانهای باشد در هر کتاب
شعر از معينی کرمانشاهی
اگر من جای او بودم ، که در همسايه صدها گرسنه، چند بزمی گرم عيش و نوش ميديدم، نخستين نعره مستانه را خاموش آندم، بر لب پيمانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد !
عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم ، همان يک لحظه اول ، كه اول ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان ، جهان را با همه زيبائی و زشتی به روی يکدگر ويرانه ميکردم.
عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم ، که ميديدم يکی عريان و لرزان ، ديگری پوشيده از صد جامه رنگين ، زمين و آسمان را ، واژگون مستانه می کردم.
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم . براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان ، هزاران ليلي ناز آفرين را كو به كو ، آواره و ديوانه ميكردم .
عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم ، که در همسايه صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عيش و نوش ميديدم ، نخستين نعره مستانه را خاموش آندم ، بر لب پيمانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم ، نه طاعت ميپذيرفتم ، نه گوش از بهر استغفار اين بيداد گرها تيز کرده ، پاره پاره از کف زاهد نمايان ، تسبيح صد دانه ميکردم.
عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم ، بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ، سراپای وجود بی وفا معشوق را ، پروانه ميکردم.
که می ديدم مشوش عارف و آهی ز برق فتنه اين علم عالم سوز دم کش، بجز انديشه عشق و وفا معدوم هر فکری در اين دريای پر افسانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم ، به عرش کبريائی ، با همه صبر خدائی ، تا که ميديدم عزيز نا بجائی ناز ، برگی ناروا گرديده خواهی می فروشد.
گردش اين چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد.
چرا من جای او باشم.
همين بهتر که او خود جای خود بنشيند و تاب تماشای تمام زشتکاری های اين مخلوق را دارد.
وگرنه من به جای او چه بودم.
يک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد.
عجب صبری خدا دارد
خواب دیدم خواب اینکه مرده ام خواب اینکه خسته و افسرده ام
روی من خروارها از خاک بود وای قبر من چه وحشتناک بود
تا میان گور رفتم دل گرفت قبر کن سنگ لحد را گل گرفت
بالش زیر سرم از سنگ بود غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود
ترس بود و وحشت وتنها شدن پیش درگاه خدا رسوا شدن
هرکه آمد پیش حرفی راند و رفت سوره حمدی برایم خواند و رفت
ناله میکردم ولیکن بی جواب تشنه بودم درپی یک جرعه آب
آمدندازراه نزدم دوملک تیره شد درپیش چشمانم فلک
یک ملک گفتا بگو نام تو چیست؟ آن یکی فریاد زد رب تو کیست؟
ای گنهکار سیه دل بسته پر نـام اربابان خود یک یک ببر
گفتنم عُـمر خودت کردی تبـاه نــامه اعمال تــو گشته سیاه
ما کــه ماموران حــق داوریم تَـک تو را ســوی جهنـم میبریم
نا امید از هر کجا و دل فکـار میکشیدندم به خفــت سوی نار
ناگهــان الطاف حق آغــاز شد از جنان درهای رحمت باز شــد
مــردی آمـد از تـبـار آسمان نــور پیشانیش فوق کهکشـــان
صورتش خورشید بود و غرق نور جام چشمانش پر از شــرب طهور
گیسوانش شط پر جوش و خروش در رکـابش قدسیان حلقه به گــوش
لـب کـه نه سرچشمه آب حیات بین دستش کائنات و ممکنـــــات
بر سرش دستمال سبزی بسته بود بر دلم مـِهرش عجب بنشسته بود
کِی به زیبایی او گـٌـل میرسیــد؟ پیش او یوســف خجالت میکشید
در قدوم آن نگــار مـه جـبـیـن از جلا ل حضــرت حـق آفــرین
دو ملک ســر را به زیر انداختند بـال خود را فرش راهش ساختند
غرق حیرت داشــتم این زمزمه آمــده اینجا حسیــن فاطــمــه
صـاحـب روز قـیـامـت آمــــــــده گـــوئـیـا بــهــر شــفاعــت آمــده
سوی من آمـــد مـــرا شرمنده کرد مهـر بانــانه به رویم خنــده کــرد
گـفت : آزادش کنید این بـنـــده را خــانه آبــادش کنید این بنده را
اینکه اینجا اینچنــیــن تنهــا شده کــآم او با تربــت من وا شـــده
مادرش او را به عـشـقم زاده است گـریه کرده بعد شیرش داده است
این که میبینید در شور است و شین ذکر لا لا ئیش بوده یا حســیــن
خویش را در سوز عشقم آب کرد عـکس من را بر دل خویش قاب کرد
بار ها بر من محبــت کرده است سینه اش را وقــف هیـئـت کرده است
سـیـنه چــاک آل زهــرا بوده است چــای ریــز مجــلس ما بــوده اســت
ایـنــکه در پـیـش شـما گردیــده بَــد جسم و جــانش بــوی روضــه میدهد
بـا ادب در مجلس ما مینشست او به عشق من سر خود را شـکـست
پــرچـم من را به دوشـش میـکشــید پــا بــرهــنـــه در عــزایم میـدویـــــد
اسم مــن راز و نیــازش بوده است تـٌــربـتم مهر نمـــازش بـوده است
اقــتدا بر خواهرم زیــنــب نـمــود گـــاه میــشد صـورتــش بــهــرم کبــود
حــرمت من را بــه دنــیا پــاس داشت ارتــباطــی تـنــگ بــا عــبــاس داشت
نذر عــبــاسم بـتـن کــرده کــفن روز تــاســـوعــا شــده ســقــای مــن
تــا کــه دنـیـا بوده از مــن دم زده او غــذای روضــه ام را هـــم زده
بـــار هــا لــعــن امیه کــرده است خویـــش را نــذر رقــیه کرده است
گــریه کــرده چــون بـــرای اکـبــرم بـا خــود او را ســوی زهــرا میبرم
هــر چــه باشد او بــرایم بنده است او بسوزد صـــا حــبش شرمنده است
در مــرامم نیست او تــنــهــا شــود بــاعــث خــوشـحالــی اعــدا شود
در قــیــامت عــطــر و بــویــش میدهم پــیش مردم آبــرویــش میــدهــم
بــاز بــالا تر به روی ســــر نــوشت مــیــشود همــسایه من در بهــشــت
آری آری هر کــه پا بست منست نــامه اعــمــال او دســت مـنـســـــــت
شاعر: امیرحسین میرحسینی
با من از ايــــران بگو، ايـــران پر جوش و خروش
با من از ايــــران بگــو تا خــون من آيد به جوش
بـــا من از آزادگــي ، آگـــاهــي و دانـش بـگـــو
با من از زرتشت بر گو ، يا اوستــــا و ســـروش
با من از انديــــشــه و گـفـتــار و كــردار نــكــــو
نكته ها بر خوان كه سازم جمله را آويــز گــوش
بـــا مـــن از طهمــورث و كيخسرو و نرسي بگو
يــا فـــرانك يا فــريــدون يـا ز مهر و مهرنـــــوش
با مـــن از فــريــــاد كــاوه از سيــــاوشـها بگـــو
يـا كــمــــان آرش و از جــان بـــرآوردن خــــروش
بـا مـن از فــريــاد خشــم بـــابـك و مـزدك بگــو
يــا ز نـــوشــروان و از بــوذرجمــهــر تيز هـــوش
با من از فردوسي و شهنامه اش درسي بخوان
تا به درد آيــد دل هــر خــائن ميـــهن فـــــروش
با مـــن از رستـــم بـــگو تا ســربرافرازم چو كوه
يا ز كورش قصه برخوان تا شود دشمن خمـوش
بـــا مـــن از مــردانـگيــهـــاي نژاد جـــم بگــــــو
يا ز بيـــداري اين قـــوم شريـــف سخت كـــوش
با من از گلـــواژه هـــاي شعـــر خيـــامي بخوان
تا ز غم بگريـــزم و گيرم مسيـــر عيش و نــوش
با من از حــافظ بگـــو تا با غزلجـــوشي لطيـــف
عشق را معنـــي كند آن طرفه پير مي فـــروش
بـــا مـــن از امـــيـــد برگـــو با زبـــان پــارســـي
تـــا به كـــي بايد به فرهنگ عرب داريـــم گـوش
ساقی امشب باده از بالا بریز باده از خم خانه ی مولا بریز
ای انیس و مونس شبهای من می چكد نام تو بر لبهای من
محو كن در باده ات جام مرا كربلایی كن سرانجام مرا
لیك می دانم كه جز دندان تو هیچ دندان لب نزد بر نان جو
یا علی لعل عقیقی جر تو نیست هیچ درویشی هقیقی جز تو نیست
یا علی درویش وصوفی نیستم فاش می گویم كه كوفی نیستم
یا علی لنگ لنگان طریقت را ببین مردم دور از حقیقت را ببین
مست مینای ولایت نیستند سر خوش از شهد ولایت نیستند
یا علی شام غریبان را ببین مردم سر در گریبان را ببین
موجها از بس تلاطم كرده اند راه اقیانوس را گم كرده اند
موج ها را میشناسی مو به مو شرحی از زلف پریشانت بگو
گرچه قران را مرتب خوانده ایم از قلم نقش مركب خوانده ایم
سر حق مستور ماند از كتاب عالمان علم صورت در حجاب
مادر موسی كه خود اهل ولاست جرعه نوش از باده ی جام بلاست
در پی پژواك بانك الرحیل می نهد فرزند بر دامان نیل
نیل هم شیعه ی مولای ماست اكبر اوییم و او لیلای ماست
ای برادر از عدالت گر تو می خواهی دلیل یاد كن از آتش و دست عقیل