تقریبا پارسال همین وقتها بود که داغدار شاعری بزرگ شدیم. کسانی که به اهل بیت ارادتی داشته باشند حتما این بزرگمرد و شاعر و مداح اهل بیت را می شناسند.
بله از حاج محمد رضا آغاسی برایتان می گویم کسی که تا لحظه آخر زندگی تمام وجودش پر ز عشق اهل بیت بود گزیده ای ازمثنوی شیعه این بزرگمرد رو برای شما می نویسم.
اعوذ بالله من نفسی
بسم الله الرحمن الرحیم
و هو العلی العظیم و هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن
و هو بکل شیء العلیم صدق الله و علی العظیم
به اذن الله و رسوله و به اذن مولانا امیرالمومنین
شیعه یعنی عشق بازی با خدا
یک نیستان تک نوازی باخدا
شیعه یعنی صد بیابان جستجو
شیعه هجرت از من تا به او
شیعه یعنی تیغ ،تیغ مو شکاف
شیعه یعنی ذوالفقار بی قلاف
شیعه یعنی عدل و احسان و وقار
شیعه یعنی انحنای ذوالفقار
شیعه یعنی شوق یعنی انتظار
صاحب آئینه تا صبح بهار
شیعه یعنی سالک پا دررکاب
تا که خورشید افکند از رخ نقاب
چشم ما سرشار آب و آتش است
در پی زیبا رخی لولیوش است
گریه ما حق حق ما ، حق حق است
ناله از هجر ولی مطلق است

یادش گرامی وروحش شاد هر چند که او در زمان زندگی هم در این دنیا نبود
یاعلی
محمدرضا آقاسی در 24 فروردین ماه 1338 در خانواده مذهبی در شهر تهران دیده به جهان گشود. او در دامان مادری مهربان و پارسا و تحت تعلیم و تربیت پدری متدین و با ایمان رشد یافت. پدرش حاج قاسم آقاسی قاری قرآن بود. مادر او شاعر و مداح اهل بیت (ع) بود و در خانه علاوه بر تربیت صحیح فرزندان برای آنها اشعار حافظ، دیوان جوهری و تذکرة الاولیاء می خواند. محمدرضا آقاسی تحت تأثیر محیط خانواده پا در وادی شعر و ادب گذاشت و به مدد استعداد و پشتکار فراوان و اراده خستگی ناپذیر خود قله های رفیع ادبیات را فتح نمود و بنیانگذار فصل نوینی در ادبیات ایران و بالأخص شعر مذهبی گردید.
آقاسي مدتي نيز در جبهههاي جنگ در مناطق شوش دانيال و جزيره مجنون و سه راه جفير و شلمچه بود. شاعر مثنوي سرا كه مثنويهاي شورانگيز او در حال و هواي جبهه و دفاع مقدس با قرائت حماسي خود در خاطرهها مانده است.
و عاقبت در بامداد سوم خرداد ماه 84 همزمان با نوای اذان صبح و سالروز رهایی خرمشهر، شیعه ترین شاعر بسیجی، خاک پای اهل بیت(ع)، "محمدرضا آقاسی" در ملکوت اعلی قرار یافت و به وصال یار رسید.
پنجشنبه ۵/۵/۸۴ ستاد معراج شهدای تهران شاهد خیل عظیمی از رهپویان و عاشقان حسینی بود که برای وداع و تشیع پیکر پاک شاعر اهل بیت (ع) زنده یاد حاج محمد رضا آقاسی به آنجا آمده بودند.
کاش که همسايه ما مي شدي
نمی دانم چه در سر دارم امشب
زدم بر سیم آخر دیگر امشب
زآهم صد هزاران ناله خیزد
بیابان در بیابان لاله خیزد
۩
زموج ناله ام عرش الهی
شود در بحر حیرت همچو ماهی
اگر آه می کشم طوفان برآید
امان از آتشی کز جان برآید
۩
بسوزاند زمین و آسمان را
نگه دارد تکاپوی زمان را
یکی گوید سرا پا عیب دارم
یکی گویدزبا از غیب دارم
۩
نمی دانم چه هستم هر چه هستم
قلم چون تیغ می رقصد به دستم
نه دعبل نه پرزتک نه کمیتم
ولیکن خاک پای اهل بیتم
مرحوم آقاسی
آغاسی هم رفته است و ما پیوسته به ماندن حیرانیم، این را آغاسی میگفت وقتی که پای از مرز سیسالگی بیرون میگذاشت اما آن وقتها جوانتر بود و قبراق.
حتی از چندی پیش که پس از چند ماه دیدمش به نظر میآمد وضع مناسبی نداشته باشد ولی اینقدر مغرور بود که دم بر نمیآورد. اولین آشنائیمان در حوزه هنری اواسط دهه شصت بود وقتی که شبهای شعر رونقی داشت و او هم عاشقانه با شیرینی و چای و شربت از شاعران پذیرایی میکرد و بابت این کار چندر قازی از حوزه برای گذران زندگیش میگرفت، آنوقتها هنوز هم خودش را باور نداشت که میتواند شعرهای ناب بگوید و مثل دیگران باشد اما این پیله خیلی زود شکست و از آن فریادی بیرون ریخت که تعریف تازه و ماندگاری از شیعه داشت.
مجموعهای صمیمی بودیم-خدایشان رحمت کند- استاد اوستا، خانم سپیدهکاشانی و استاد مردانی و000 در نهایت هم محمدرضا آغاسی که تازه میخواست گل کند و شکوفه بدهد. وقتی شعر شیعه را آغاز کرد هول و ولایی داشت. هر روز چند بیتی میگفت و شب باهم مرور میکردیم. بعضی وقتها هم به جهت حجم کار از ساعت 11 شب تا 2 نیمهشب در مسیر حوزه تا رو به روی سیدنصرالدین که محله کودکیش بود گپی شاعرانه میزدیم و ساعاتی هم روبه روی کوچه قدیمیشان با بچهمحلهای باصفای محله بودیم. اینها همه خاطره بود، او بیپروا سخن میگفت همچون شعرهایش که به جهت یله بودن از فریب و نیرنگ و ریا بوی دلاویز عطر محمدی میداد و همه را سرمست میکرد تا آن چنان که عاشقان نسیم به جشنواره گل و گلاب میروند و در تبخیر داغی گلها تقطیر میشوند، دل را قبله اهل عشق سازد، او روزی محمدرضای جوانی بود که برای خود در حوزه هنری بعنوان نیروی خدماتی به صورت قراردادی ارائه خدمت میکرد و همه عشقش به بودن در فضای شعر و شاعری خلاصه میشد. مرادش علی معلم بود و عشقش میرشکاک اگرچه به استادی اوستا هم ایمان داشت. هم دورههایمان احمد عزیزی، غلامحسین عمرانی، استاد فرید، کاکائی و کاکاوند و حسینی 000 و تازه رسیدهها غزوه و داکانی و 000 همه با هم جمعی دوستداشتنی را رقم میزدند تا این که آغاسی برای ارائه اولین سرودههایش به جایگاه رفت و مورد توجه قرار گرفت بعد هم با آغازی دیگر بر رسالت دینی و پیمان آرمانیش شیعه را دستمایه کار خود قرار داد. دیری نپایید بیمهریهای حوزه هنری گریبانش را درید و ناخواسته سر از پا اعتراض و فریاد از حوزه رانده شد. آن وقت بود که دیگر برای نان شب و شیرخشک کودک چند ماهه خود هم لنگ میزد. در یک اطاق 12 متری اجارهای طبقه سوم خانهای در جوادیه راهآهن، آن روزها برای خرید یک بسته سیگار زر 15 ریالی هم مشکل داشت و همیشه با امید به حضرت حق خدای را سپاس میگفت که رسم عاشقی راه چاپلوسی و تملق را بر او بسته است تا آزاد بگوید و در جرگه احرار زمان باقی بماند.
با این همه اغلب شبها اصرار داشت تا در کنار هم خلوت شب را به صبح بریم و وقتی با اصرار دست مفارقت برای خداحافظی به پیش میبردیم آهی از اعماق سینه میکشید و میگفت روی رفتن به خانه را ندارم که دل تنگ است و دستان تهی؛ در آن روزگار پیوسته به اداره میآمد تا با هم باشیم و آرامشی یابد اما بازهم مورد هجوم قرار گرفت حتی یک روز گفت: فلانی، این آدمها حوصله دیدن مرا ندارند انگار از این که من پیوسته و مدام پیش تو هستم با خودشان درگیرند میترسم برای تو مشکلساز شود. و از آن پس دیگر به سازمان هم نیامد مخصوصاً بعد از اینکه با قائم مقام وقت سازمان درد دلی کرد و بجای رسیدن به آرامش، آتشفشانی گداخته شد به حدی که نزدیک بود گریبان بیمهری آن مقام مسئول را بگیرد و شاید بازهم به حرمت اینکه مبادا موقعیت این حقیر به خطر بیفتد خشم خود را بلعید. چندی بعد با خوشحالی بریده جریده کیهان یا اطلاعات را که اولین شعرش در آن چاپ شده بود به من داد و گفت سرانجام موفق شدم تا با همه دشمنیها و نامردیها شعرم را چاپ کنم. در سالهای 74-75 که در تلویزیون گروه اجتماعی شبکه یک سریالهای خانواده را میساختیم و تدوین میکردیم (به گمانم«سریال ماجراهای آقا جمال» بود،) دیدم دوستان گزارشی از شب شعری تهیه کردهاند و قرار است تدوین کرده و پخش نمایند. گزارشگر از میان چند شاعر معاصر که شعرخوانی میکردند یکی را میستود و از گرمی احساسش سخن میگفت. با دیدن تصاویر و آشنایی با اغلب دوستان شاعر ناگهان آغاسی را دیدم که با تمام احساسش شعر شیعه را میخواند و بعد خود سخت پیگیر شدم تا تمامی آنچه خوانده بود در برنامه تدوین و پخش شود که این اتفاق افتاد و پیرو پخش آن از برنامه خانواده تلفنهای روابط عمومی سازمان برای پخش مجدد به صدا درآمد و از آن پس آغاسی، آغاسی شد.
پس از آن بارها همدیگر را دیدیم و درد دلها کردیم که در این مختصر نمیگنجد. اما آخرین بار قبل از سال جدید روزی به اداره آمد سراپا آتش بود، نگران و پریشان اما دلخوش از اینکه کاستی را که خود دکلمه کرده و آماده برای گرفتن پخش و مجوز آن بود به همراه دارد. با عطش CD آن را در سیستم قرار دادیم و گوش کردیم و لذت بردیم. بعد چند بیتی از شعر جدیدش را خواند و همچون گذشته نظرخواهی کرد، بعد هم دوستانه اما به مزاح گفت«حمید» اگر این بار من توی فیلم تو بازی نکنم جلوی پخش آن را توی شبکه میگیریم میدونی که قدرتش را دارم و من که از قبل هم دوست داشتم او در یکی از کارهایم بازی کند، استقبال کردم و قول دادم اگر بعد از عید کاری را شروع کنم قطعاً از او استفاده خواهم کرد. اگرچه حال خوبی نداشت و از دردی مرموز در وجودش رنج میکشید اما همچنان میخندید،کوس شیدایی میزد آن گونه که طنین صدایش در فضا میپیچید و همکاران محو خوانش و احساسش میشدند. قرار بود با دوستانش و خودش بعد از تعطیلات سال نو همراه باشیم که متأسفانه شروع کاری آنهم در خارج از تهران مرا باز هم از او دور کرد تا این که با آمدن به تهران خبر عروجش را به گوش پر خروش نیوشیدم و به خود نهیب زدم که بازهم دلمشغولیها تفرق ایجاد کرد و بیمهری آفرید. اما درد اینجاست که چرا ما رسمی چنین غیرمتعارف داریم بیپروا انسانهای خوب را مطرود میسازیم و در زمان حیات با آنها نامرادانه و گاه نامردمانه رفتار میکنیم حتی از شفافیت حضور و بروز داشتههای آنها ابا داریم اما به محض این که به سفری همواره بیبازگشت میروند سخت به آنها میپردازیم و از سجایا و بقایای آنها سخن به کرات میرانیم.
چه خوب بود این جماعت واله که همه چیزشان را فدیه شیدایی کردهاند و از پیدائی آن گریزانند به همان حد پنهانشان مورد نظر بودند تا تنها هنرشان باشد و جزایشان حرمت عملشان، دیگر آغاسی در میان ما نخواهد بود و مثنوی طویل شیعه همچنان که خود او گفته بود در کولهبار سفر آخرتش بسته خواهد ماند و کسی ره به تداومش نخواهد جست. که هر سرایشی باب وجودی سرایندهاش میباشد خاصه «محمدرضا» که خود بی پرده میگفت آنچه از درونش بیرون میطراویده با عنایت مولایش علی علیهالسلام و طولائی ارادتش به ولایت و امامت در ظل توجهات ازلی خالق منظومه شیعه گردیده است. روحش شاد و راهش مستدام که اگر ما ماندیم و سوز دل کویریش را به حرمت رفاقت بر خویش هموار میکنیم او همواره از تمامی قیودات ماندن رها گردید تا با آرمان و عشق و احساسش اتصالی ابدی به حضرت دوست یابد و به عزت راهی که برگزید و در آن سوخت و خاکستر شد جاودانی بماند.
شاید این جمعه بیاید ... شــــــــــــاید ...
شاید این جمعه بیاید ... شــــــــــــاید ...
خبر آمد خبری در راه است
سرخوش آن دل که از آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید...شاید
پرده از چهره گشاید...شاید
دست افشان...پای کوبان می روم
بر در سلطان خوبان می روم
می روم بار دگر مستم کند
بی سر و بی پا و بی دستم کند
می روم کز خویشتن بیرون شوم
در پی لیلا رخی مجنون شوم
هر که نشناسد امام خویش را
بر که بسپارد زمان خویش را
با همه لحظه خوش آواییم
در به در کوچه ی تنهاییم
ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر
نغمه ی تو از همه پر شور تر
کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی
کاش که همسایه ی ما می شدی
مایه ی آسایه ی ما می شدی
هر که به دیدار تو نایل شود
یک شبه حلال مسائل شود
دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه ی ما را عطشی دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت
نام تو آرامه ی جان من است
نامه ی تو خط اوان من است
ای نگهت خاست گه آفتاب
در من ظلمت زده یک شب بتاب
پرده برانداز ز چشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم
ای نفست یارومدد کار ما
کی و کجا وعده ی دیدار ما
دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد
به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد
به مکه آمدم ای عشق تا تو را بینم
تویی که نقطه ی عطفی به اوج آیینم
کدام گوشه ی مشعر
کدام گوشه ی منا
به شوق وصل تو در انتظار بنشینم
ای زلیخا دست از دامان یوسف بازکش
تاصبا پیراهنش را سوی کنعان آورد
ببوسم خاک پاک جمکران را
تجلی خانه ی پیغمبران را
خبر آمد خبری در راه است
سر خوش آن دل که ار آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید...شاید
پرده از چهره گشاید...
شاید
شاعر بزرگ مرحوم محمد رضا آقاسی
<<به نام یگانه معمار هستی>>
با سلام.
از این که از این وب لاگ دیدن کردید ممنونم.
این وبلاگ به صورت کاملأ آزاد نوشته می شود.موضوع این وبلاگ بیشتر در مورد معماری می باشد اما در آن خبر؛صحبت آزاد؛نظر خواهی و شعر نیز هست.
موفق باشید.
آری آری
زندگی زیباست.
زندگی آتشگهی دیرینه پا بر جاست.
گر بیفروزش؛
رقص شعله اش در هر کران پیداست.
ور نه خاموش است.
و خاموشی گناه ماست.
اون آقایی که شبا رد می شد از کوچه ی ما کیسه
به دوش کو؟
رد پای پر خراش بی خروش کو؟ اون آقای خرقه
پوش کو؟
کجاست اون آقا که پینه های دستاش مرهم دل
های ما بود؟
نفس سبز نگاهش همیشه حلال مشکلای ما بود؟
میشه یه بار دیگه سر بزنه به خونه ی ما؟
بگیره نشونی از غربت بی نشونه ی ما؟
موهای آقا سفیده ، جوونا کیسه رو از آقا بگیرید
قامت آقا خمیده، جوونا کیسه رو از آقا بگیرید
جوونا آقا بشید زنده کنید رسم جوون مردی رو
امشب
یتیما منتظرن زنده کنید شیوه ی شب گردی رو
امشب
یتیما پشت درهای خونه شون منتظر آقا نشستن
گوش به زنگ تق تق یه جفت صدای پا نشستن
موهای آقا سفیده ، جوونا کیسه رو از آقا بگیرید
هر که به دیدار تو نائل شود یک شبه حلال مسائل شود
دوش مرا حاله خوشی دست داد سینه ما را عطشی دست داد نام تو بردم لبم اتش گرفت ! شعله به دامان سیاوش گرفت نام تو ارام جانه من است
پرده بنداز برچشمه ترم تا توانم به رخت بنگرم !! ای نفست یارو مدد کار ما !! کی و کجا وعده دیداره ما دل مستنمندم ای جان به لبت نیاز دارد
به هوای دیدن تو حوس حجاز !! به مکه امدم ای عشق تا تو رو بینم تویی که نطقه عطفی به به اوجه اوینم ! کدام گوشه مشعر کدام کنجه مناز
به شوقه انتظار بنشینم !! ای ذلیخا دست از دامان یوسف بازگشت !!! ؟
اقا پیر شدیم دیگه نمیخوای بیایی ؟ به خوبها سر میزنی !! اصلا همون بد ! به حقه خوباش !! مگه ما بدا دل نداریم ! ؟ خواستی خاطر خواه نکنی
رفتی پشت پرده !!! فقط یک نظر !!! اقا خوبیم بدیم به پات نوشته شدیم اقا بدختیم بیچاره ایم !!! عشق توییی اقا

خبر آمد خبری در راه است سرخوش آندل که ازان آگاهست
شاید این جمعه بیاید شاید پرده از چهره گشاید شاید
دست افشان پای کوبان میروم بر درسلطان خوبان میروم
میروم بار دگر مستم کند بی سرو بی پاوو بی دستم کند
میروم کزخویشتن بیرون شوم پرده ی لیلا رخی مجنون شوم
هرکه نشناسد امام خویش را برکه بسپارد زمان خویش را
باهمه ی لحن خوش آواییم در به در گوشه ی تنهاییم
ای دوسه تاکوجه زما دورتر نغمه ی تو ازهمه پرشورتر
کاش که این فاصله راکم کنیم مهنت این قافله راکم کنیم
کاش که همسایه ی مامیشدی مایه ی آسایه ی ما میشدی
هر که به دیدار تو نایل شود یک شبه حلال مسایل شود
نوش مراحال خوشی دست داد سینه ی مارا عطشی دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرقت شعله به دامان سیاوش گرفت