حیدرا یک جلوه محتاج توام دار بر پکن که حلاج توام
جلوهای کن تا که موسایی کنم یا به رقص آیم مسیحایی کنم
یک دو گام از خویشتن بیرون زنم گام دیگر بر سر گردون زنم
گام بردارم ولی با یاد تو سر نهم بر دامن اولاد تو
این نماز و روزه و حج و زکات بی ولایت چیست غیر از منکرات
جز ولایت وادی ایمن کجاست ایمنی از شر اهریمن کجاست
بر ولای مرتضی مومن شوید کز عذاب قهر حق ایمن شوید
گفت احمد با علی بیعت کنید یا که در دین خدا بدعت کنید
بر ولای مرتضی کافر شدید؟ یا که از مولا مسلمان تر شدید؟
از چه رو چون کوفیان بی ولی خرده میگیرید بر کار علی
با علی در بدر بودن شرط نیست ای برادر نهروان در پیش روست
یا علی امشب تنور آماده کن امتت را امتحانی ساده کن
تا شود معلوم خاص الخاص کیست در دل دریای خون غواص کیست
مسلمان نمایان تکنکرات رهاوردتان چیست جز منکرات
شما گر نماینده ی مردمید چرا مات و مبهوت و سردرگمید
شمایی که دین را به نان میدهید کجا در ره عشق جان میدهید
نمایندگانی کزین امتند خدا باور و تشنه ی خدمتند
اگر خشم دینی ملایم شود بر این سرزمین غرب حاکم شود
فضای باز یعنی بی حیایی در انظار عمومی خود نمایی
فضای باز یعنی نانجیبی تظاهر سازی و مردم فریبی
الا ای عارفان بی معارف جهالت پیشگان شبه عارف
اگر فرهنگتان فرهنگ دین است چرا آهنگتان کفر آفرین است
شما گر پیرو خط امامید چرا دلبسته ی میز و مقامید
که میدان داد این نوکیسه ها را حمایت کرد این ابلیسه ها را
سر افرازان برای سرفرازی ضرورت دارد آیا برج سازی
با سلام به تمام عزیزانی که به وبلاک من سری زدند
شعر ساقی امشب.. مرحوم اقاسی را در دو بخش که بخش اولش امروز اماده شده
برای شما گذشتم بخش دوم نیز بزودی اماده ودر اختیارتان قرار می گیرد امیدوارم که قابل باشد.
ساقی امشب ...
ساقی امشب باده در دف میکند مستی ما را مضاعف میکند
در حریم خلوت اسرار خود باده نوشان را مشرف میکند
باده گفتم بادها جاری شدند خام ریشان اسب اساری شدند
چند خواهی بافتن لاتاعلات فاعلات فاعلات فاعلات
تا به کی میپرسی از بود و نبود جز ملال انگیختن آخر چه سود
چند میپرسی زجبر و اختیار اختیار آن به که باشد دست یار
ساقی ما اختیار تام داشت چهارده آیینه در یک جام داشت
در عدم بودیم مسطور وجود تا محبت پرده ی ما را گشود
بود تنها حضرت پروردگار خواست تا خود را ببیند آشکار
آفرید آیینه ای در خورد خویش داد او را سینه ای در خورد خویش
سینه ای سینا تر از تور کلیم سینه ای سرشار از خلق عظیم
نام آن آیینه را احمد نهاد گام او را بر خطی ممتد نهاد
کرد آن گه سینه اش را صیقلی تا شود تور تجلین جلی
دید در آیینه ذات کبریا فاش سر کنت کنز المخفیا
گفت این عین تجلای من است جام او سرمست صحفای من است
چشم احمد باده گردان من است رهنمای رهنوردان من است
خاک را با خون دل دل ساختم خون دل خوردم زگل دل ساختم
زین سبب دل محرم راز من است پرده ی عشاق دم ساز من است
عاشقان را بی خیالی خوشتر است نغمه از نی های خالی خوشتر است
عشقبازان لا ابالی تر به پیش تا جواب آید سوالی تر به پیش
زخمه ام در جستجوی تارهاست زین سبب هر گوشه بر پا دارهاست
تار بینم شور بر پا میکنم مو سیاید تور بر پا میکنم
آب آتشناک دارم در سبو جرعه ای جوشان ولی بی رنگ وبو
هر کسی نوشد چونان آتش شود اهل دل گردد ولی سرکش شود
هر کسی نوشد دگرگون میشود لیلی اینجا همچو مجنون میشود
هر کسی نوشد سلیمانی کند وانچه میدانیم و میدانی کند
میتراود اسم اعظم از لبش میرسد با اذن ما بر مطلبش
باده ی ما باده ی انگور نیست شهد ما در لانه ی زنبور نیست
باده ی ما شهد علم احمدیست اولین شرط حضورت بی خودیست
بی خود از خود شو خداوندی مکن با خداوند جهان رندی مکن
محرم ما را پریشانی مباد مهر ما محتاج پیشانی مباد
ای نمازادین پس از هفتاد سال کو تحول کو طرب کو شور و حال؟
کی سزد خاموش و بی وجد و طلب بر لب دریا بمیری تشنه لب
آستین شوق را بالا بزن دست دل بر دامن دریا بزن
جرعه ای از جام آگاهی بزن مست شو کوس انا اللهی بزن
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
دم بود نایی و من در دم دم هستم نی
بند بندم همگی پربود از نغمه وی
هر دم از دم بزند آتشم اندر رگ و پی
عشق دم گاه به رومم کشد و گاه به ری
گاه اندر عرب اندازم و گاهی عجمم
ای رب این نای و نی و ما و من و دمدمه چیست
پرصدا کرده جهان راز این منم این من کیست
منم این صاحب دم یا من او دو یکیست
این منم یا منم او یا بود از منمم
منم آن ذات که در عین صفات آمده ام
از حضور شه شیرین حرکات آمده ام
خضر راه حقم و از ظلمات آمده ام
گمرهان را هله از بهر نجات آمده ام
ای بسا مرده که یک دم شود احیا ز دمم
من از باده خم هوهو مخمورم
نیست جز درد کشی چیز دگر منظورم
من زهفتاد و دو ملت زحقیقت دورم
برسردار اناالحق زنم و منصورم
خصم اگر سنگ ببارد به سرم نیست غمم
با اذن الله و رسوله و باذن امیر المومنین
السلام علیک یا فاطمة الزهرا السلام علیک یا حجة ابن الحسن
از ذکر علی مدد گرفتیم
آن چیز که می شود گرفتیم
در کوته آزمایش عشق
از نمره 20، 100 گرفتیم
محکوم به حبس عشق گشتیم
حکم ازلی، ابد گرفتیم
دیدیم کرایت علی، سبز
معجون هدایت علی، سبز
در چنبر آسمان آبی
خورشید ولایت علی، سبز
از باده حق سیاه مستیم
اما ز حمایت علی، سبز
شین شکایت علی، زرد
فرهاد حکایت علی سبز
دستان شهادت علی، سرخ
لبخند رضایت علی، سبز
در نامه ما سیاه رویان
امضای عنایت علی، سبز
شعر از مرحوم آقاسی
ما قلم هایم در دست ولی
کز لب ما می چکد ذکر علی
ذکر مولایم علی اعجاز کرد
عقده ها را از زبانم باز کرد
نام او سر حلقه شعر من است
کز برای او زبانم روشن است
گر نباشد جزمه روشن نیستم
این که غوغا می کند من نیستم
من چو مجنونم که در لیلای خود
نیستم در هستی مولای خود
نام او دل را تصلی میدهد
آه مجنون بوی لیلا میدهد
جان مجنون قصد لیلایی مکن
جان یوسف را زلیخاهی مکن
با سلام این هم قسمت دوم شعر ساقی امشب
دست ساقی چون سر خم را گشود جز محمد هیچکس آنجا نبود
جام آن آیینه را سیراب کرد وز جمالش خویش را بیتاب کرد
موج زلف مصطفی را تاب داد ذوالفقار غیرتش را آب داد
در پی احمد علی آمد پدید بر کف او بود میزان و حدید
بلعجب بین روح حق را در دو جسم هر دو یک معنی ولی کن در دو اسم
در حقیقت هر دو یک آیینه اند یک زبان و یک دل و یک سینه اند
یک نظر بر پرده ی نقاش کن تاب گیسوی قلم را فاش کن
آفرین گو پنجه ی معمار را تا نماید بر تو این اسرار را
فاش میگوید به ما لوح و قلم از وجود چهارده بی بیش و کم
چهارده گیس به هم ریخته چهارده هبل فلک آویخته
چهارده ماه فلک پر باز کن چهارده خورشید هستی ساز کن
چهارده پرواز در هفت آسمان هر یکی رنگین تر از رنگین کمان
چهارده الیاس در باد آمده چهارده خضر به امداد آمده
چهارده کنعانی یوسف جمال چهارده موسی به سینای کمال
چهارده نوح به دریا متصل چهارده روح جدا از آب و گل
چهارده دریای مروارید جوش چهارده سیل سرا پا در خروش
چهارده گنجینه ی علم لدن چهارده شمشیر پولاد آب کن
چهارده سر چهارده سردار دین چهارده تفسیر قرآن مبین
چهارده پروانه ی افروخته چهارده شمع سراپا سوخته
چهارده رشک در آویخته چهارده شهد به ساقر ریخته
چهارده سرمست بی جام و سبو جرعه نوش از باده ی اسرار حور
چهارده میخانه ی ساقی شده وجه ربک گشته و باقی شده
چهارده منصور منصور آمده کلهم نور علی نور آمده
آفرینش بر مدار عشق بود مصطفی آیینه دار عشق بود
میم او شد مرکز پرگار عشق در تجلی بر سر بازار عشق
تا قلم بر حلقه ی صادش رسید شد الم نشرح لک صدرک پدید
طا طریق عشقبازی را نوشت فا فروغ سرفرازی را نوشت
یا یقین عشقبازان را نگاشت خلق عالم بیش از این یارا نداشت
دست حق تا خشت آدم را نهاد بر زبانش نام خاتم را نهاد
نام احمد نام جملی انبیاست چون که صد آمد نود هم پیش ماست
از مناره پنج نوبت پر خروش نام احمد با علی آید به گوش
روز و شب گویم به آوای جلی اکفیانی یا محمد یا علی
چند شعر از زنده یاد محمد رضا آغاسی:
با همه لحن خوش آوایی ام
در به در کوچه تنهایی ام
ای دو سه تا کوچه زما دورتر
نغمه تو از همه پرشورتر
کاش این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی
کاش که همسایه ما می شدی
مایه آسایه ما می شدی
هر که به دیدار تو نائل شود
یک شبه حلال مسائل شود
دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه مرا عطشی دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت
نام تو آرامه جان من است
نامه تو خط عوان من است
ای نگه ات خواستگاه آفتاب
بر من ظلمت زده یک شب بتاب
پرده برانداز زچشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم
ای نفست یار و مددکار ما
کی و کجا وعده دیدار ما
***
ای که هر دم دم ز حیدر میزنی
بر یتیمان علی سر می زنی
شاهد اقبال در آغوش کیست
کیسه نان و رطب بر دوش کیست
کیست آن کس کز علی یادی کند
بر یتیمان من امدادی کند
دست گیرد کودکان درد را
گرم سازد خانه های سرد را
ای جوانمردان جوانمردی چه شد
شیوه رندی و شبگردی چه شد
شیعگی تنها نماز و روزه نیست
آب تنها در میان کوزه نیست
کاسه را پر کن ز آب معرفت
تا درو جوشد شراب معرفت
باده مما رزقناهم بنوش
ینفقون بنیوش و در انفاق کوش
هم بنوش و هم بنوشان زین سبو
لن تنالو البر حتی تنفقوا
جستجویی کن سبوی باده را
شستشویی کن به می سجاده را
ای مسلمان زاده بعد از هر اذان
رکعتی تنهی عن الفحشا بخوان
گر نمازت ناهی از منکر شود
از اذانت گوش شیطان کر شود
هر سحر دست نیایش باز کن
بیخود از خود تا خدا پرواز کن
بال مرد حق بود دست دعا
لیس لالانسان الا ما سعی
***
ساقی سرمست ما دیوانه نیست
سرگذشت انبیا افسانه نیست
انچه در دستور کار انبیاست
جنگ با مکر و فریب اغنیاست
چیست در انجیل و تورات و زبور
آیه های نور و تسلیم و حضور
جمله ادیان ز یک دین بیش نیست
جز الوهیت رهی در پیش نیست
خانقاه و مسجد و دیر و کنشت
هرکه را دیدم به دل بت می سرشت
لیک در بتخانه دیدم بی عدد
هر صنم سرگرم ذکر یا صمد
یا صمد یعنی که ما را بشکنید
پیکر ما را در آتش افکنید
گر سبک گردیم در اتش چو دود
می توان تا مبدا خود پرگشود
***
بخشهایی از مثنوی شیعه:
شیعه بی درد زخم بی نمک
بس کن این "یا لیتنی کنا معک"
...
ساقی امشب باده از بالا بریز
باده از خم خانه مولا بریز
باده ای بی رنگ و آتش گون بده
زان که دوشم داده ای افزون بده
ای انیس خلوت شبهای من
می چکد نام تو از لب های من
محو کن در باده ات جام مرا
کربلایی کن سرانجام مرا
یا علی درویش و صوفی نیستم
راست می گویم که کوفی نیستم
لیک می دانم که جز دندان تو
هیچ دندان لب نزد بر نان جو
یا علی لعل عقیقی جز تو نیست
هیچ درویشی حکیمی جز تو نیست
لنگ لنگان طریقت را ببین
مردم دور از حقیقت را ببین
مست مینای ولایت نیستند
سرخوش از شهد ولایت نیستند
خیل در ویشان دکان آراستند
کام خود را تحت نامت خواستند
خلق را در اشتباه انداختند
یوسف ما را به چاه انداختند
کیستند اینان رفیق نیمه راه
وقت جان بازی به کنج خانقاه
فصل جنگ آمد تما شا گر شدند
صلح آمد لاله پرپر شدند
دل به کشکول و تبر زین بسته اند
بهر قتلت تیغ زرین بسته اند
موج ها از بس تلاطم کرده اند
راه اقیانوس را گم کرده اند
موجها را می شناسی مو به مو
شرحی از زلف پریشانت بگو
بازکن دیباچه توحید را
تا بجوید ذره ای خورشید را
یا علی بار دگر اعجاز کن
مشتهای کوفیان را باز کن
باز کن چشمان نازآلوده را
بنگر این چشم نیاز آلوده را
باز گو شعب ابی طالب کجاست
آن بیابان عطش غالب کجاست
تا ز جور پیروان بوالحکم
سنگ طاقت زا ببندم بر شکم
تشنگی در ساغرم لب ریز شد
زخم تنهایی فساد انگیز شد
آتشی افکند بر جان و تنم
کین چنین بر آب و آتش می زنم
تاول ناسور را مرحم کجاست
مرحم زخم بنی آدم کجاست
مرحم ما جز تولای تو نیست
یوسفی اما زلیخای تو کیست
شاهد اقبال در آغوش کیست
کیسه نان و رطب بر دوش کیست
کیست آن کس کز علی یادی کند
بر یتیمان من امدادی کند
دست گیرد کودکنان شهر را
گرم سازد خانه های سرد را
ای جوان مردان جوان مردی چه شد
شیوه رندی و شب گردی چه شد
شیعگی تنها نماز و روزه نیست
آب تنها در میان کوزه نیست
کوزه را پر کن ز آب معرفت
تا در او جوشد شراب معرفت
حرف حق را ازمحقق گوش کن
وز لب قران ناطق گوش کن
گوش کن آواز راز شاه را
صوت اوصیکم به تقو الله را
بعد از بشنو ون از نو امرکم
تا شوی آگاه بر اسرار خم
خم تو را سر شار مستی می کند
بی نیاز از هر چه هستی می کند
هر چه هستی جان مولا مرد باش
گر قلندر نیستی شب گرد باش
ای خروس بی محل سیر کن در کوچه های بی کسی
دور کن از بی کسان دل واپسی
ای خروس بی محل آواز کن
چشم خود بر بند و بالی باز کن
شد زمین لبریز مسکین و یتیم
ما گرفتار کدامین هییتیم
با یتیمان چاره لا تقحر بود
پاسخ سایل و لا تنهر بود
دست بردار از تکبر و ز خطا
شیعه یعنی جود و انفاق و عطا
باده مما رزقنا هم بنوش
ینفقون بنیوش و در انفاق کوش
هم بنوش و هم بنوشان زین سبو
لم تناول برحتا تم حقول
یا علی امروز تنها مانده ایم
در هجوم اهرمن ها مانده ایم
یا علی شام غریبان را ببین
مردم سر در گریبان را ببین
گردش گردونه را بر هم بزن
زخم های کهنه را مر حم بزن
مشک ها در راه سنگین می روند
اشک ها از دیده رنگین می روند
مشکها ی خسته را بر دوش گیر
اشکها را گرم در آغوش گیر
حیدرا یک جلوه محتاج توام
دار برپا کن که حلاج توام
جلوه ای کن تا که موسایی کنم
یا به رقص آیم مسیحایی کنم
یک دوگام از خویشتن بیرون زنم
گام دیگر بر سر گردون زنم
گام بردارم ولی با یاد تو
سر نهم بر دامن اولاد تو
شیعه یعنی شرح منظوم طلب
از حجاز و کوفه تا شام وطلب
شیعه یعنی یک بیابان بی کسی
غربت صد ساله بی د لواپسی
شیعه یعنی صد بیابان جستجو
شیعه یعنی هجرت از من تا به او
شیعه یعنی دست بیعت با غدیر
بار ش ابر کرامت بر کویر
شیعه یعنی عدل و احسان و وقار
شیعه یعنی انحنای ذوالفقار
از عدالت گر تو می خواهی دلیل
یاد کن از آتش و دست عقیل
جان مولا حرف حق را گوش کن
شمع بیت المال را خاموش کن
این تجمل ها که بر خوان شماست
زنگ مرگ و قاتل جان شماست
می سزد کز خشم حق پرواکنیم
در مسیر چشم حق پرواکنیم
این دو روز عمر مولایی شویم
مرغ اما مرغ دریایی شویم
مرغ دریایی به بالا می رود
موج بر خیزد به بالا می رود
آسمان را نور باران می کند
خاک را غرق بهاران می کند
لیک مرغ خانگی در خانه است
روز و شب در بند مشتی دانه است
تا به کی در بند آب و دانه اید
غافل از قصاب صاحب خانه اید
شیعه یعنی وعده ای با نان جو
کشت صد آیینه تا فصل درو
شیعه یعنی قسمت یک کاسه شیر
بین نان خشک خود با یک اسیر
چیست حاصل زین همه سیر و سلوک
تاب و تاول چهره و چین و چروک
سالها صورت ز صورت با ختیم
تا ز صورت ها کدورت یافتیم
یک نظر بر قامتی رعنا نبود
یک رسوخ از لفظ بر معنا نبود
گر چه قرآن را مرتب خوانده ایم
از قلم نقش مرکب خوانده ایم
سوره ها خواندیم بی وقف و سکون
کس نشد واقف به سر یسرون
سر حق مستور مانده در کتاب
عالمان علم صورت در حجاب
ای برادر عالمان بی عمل
همچون زنبورند لاکن بی عسل
علمها مصروف هیچ و پوچ شد
جان من برخیز وقت کوچ شد
از نفوذ نفس خود امداد گیر
سیر معنا را ز مجنون یاد گیر
ای خوش آن جهلی که لیلایی شویم
هر نفس لا گوی الایی شویم
تا به کی در لفظ مانی همچو من
سیر معتا کن چو هفتادو دو تن
همچو یحیا گر نهی سر در طبس
می شود عریان به چشمت سر حق
شیعه یعنی عشق بازی با خدا
یک نیستان تک نوازی با خدا
شیعه یعنی هفت خطی درجنون
شیعه طوفان می کند می کند در کا کنون
شیعه یعنی تندر آتش فروز
شیعه یعنی زاهد شب شیر روز
شیعه یعنی شیر یعنی شیرمرد
شیعه یعنی تیغ عریان در نبرد
شیعه یعنی تیغ تیغ مو شکاف
شیعه یعنی ذوالفقار بی غلاف
شیعه یعنی سابققون السابقون
شیعه یعنی یک تپش عصیان و خون
شیعه باید آب ها را گل کند
خط سوم را به خون کامل کند
خط سوم خط سرخ اولیاست
کربلا بارز ترین منظور ماست
شیعه یعنی بازتاب آسمان
بر سر نی جلوه رنگین کمان
از لب نی بشنوم صوت تو را
صوت انی لا اری الموت تو را
یا حسین پرچم زلفت رها در باد شد
واز شمیمش کربلا ایجاد شد
آنچه شرح حال خویشان تو بود
تا به گیسوی پریشان تو بود
می سزد نی نکته پردازی کند
در نیستان آتش اندازی کند
صبر کن نی از نفس افتاده است
ناله بر دوش جرس افتاده است
کاروان بی میر و بی پشت و پناه
در غل و زنجیر می افتد به راه
می رود منزل به منزل در کویر
تا بگوید سر بیعت با غدیر
شیعه یعنی انتزاج نار و نور
شیعه یعنی راس خونین در تنور
شیعه یعنی هفت وادی اظطراب
شیعه یعنی تشنگی در شط آب
شیعه یعنی دعبل چشم انتظار
می کشد بر دوش خود چهل سال دار
شیعه باید همچو اشعار کمیل
سر نهد برخاک پای اهل بیت
یا پرستد وار در پیش هشام
ترک جان گوید به تصدیق امام
مادر موسی که خود اهل ولاست
جرعه نوش از باده جام بلاست
در تب پژوانگ بانگ الرحیل
می نهد فرزند بر دامان نیل
نیل هم خود شیعه مولای ماست
اکبر اوییم و او لیلای ماست
این سخن کوتاه کردم والسلام
شیعه یعنی تیغ بیرون از نیام
تشنه ام اما نه برآب فرات...
تقریبا پارسال همین وقتها بود که داغدار شاعری بزرگ شدیم. کسانی که به اهل بیت ارادتی داشته باشند حتما این بزرگمرد و شاعر و مداح اهل بیت را می شناسند.
بله از حاج محمد رضا آغاسی برایتان می گویم کسی که تا لحظه آخر زندگی تمام وجودش پر ز عشق اهل بیت بود گزیده ای ازمثنوی شیعه این بزرگمرد رو برای شما می نویسم.
اعوذ بالله من نفسی
بسم الله الرحمن الرحیم
و هو العلی العظیم و هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن
و هو بکل شیء العلیم صدق الله و علی العظیم
به اذن الله و رسوله و به اذن مولانا امیرالمومنین
شیعه یعنی عشق بازی با خدا
یک نیستان تک نوازی باخدا
شیعه یعنی صد بیابان جستجو
شیعه هجرت از من تا به او
شیعه یعنی تیغ ،تیغ مو شکاف
شیعه یعنی ذوالفقار بی قلاف
شیعه یعنی عدل و احسان و وقار
شیعه یعنی انحنای ذوالفقار
شیعه یعنی شوق یعنی انتظار
صاحب آئینه تا صبح بهار
شیعه یعنی سالک پا دررکاب
تا که خورشید افکند از رخ نقاب
چشم ما سرشار آب و آتش است
در پی زیبا رخی لولیوش است
گریه ما حق حق ما ، حق حق است
ناله از هجر ولی مطلق است

یادش گرامی وروحش شاد هر چند که او در زمان زندگی هم در این دنیا نبود
یاعلی
محمدرضا آقاسی در 24 فروردین ماه 1338 در خانواده مذهبی در شهر تهران دیده به جهان گشود. او در دامان مادری مهربان و پارسا و تحت تعلیم و تربیت پدری متدین و با ایمان رشد یافت. پدرش حاج قاسم آقاسی قاری قرآن بود. مادر او شاعر و مداح اهل بیت (ع) بود و در خانه علاوه بر تربیت صحیح فرزندان برای آنها اشعار حافظ، دیوان جوهری و تذکرة الاولیاء می خواند. محمدرضا آقاسی تحت تأثیر محیط خانواده پا در وادی شعر و ادب گذاشت و به مدد استعداد و پشتکار فراوان و اراده خستگی ناپذیر خود قله های رفیع ادبیات را فتح نمود و بنیانگذار فصل نوینی در ادبیات ایران و بالأخص شعر مذهبی گردید.
آقاسي مدتي نيز در جبهههاي جنگ در مناطق شوش دانيال و جزيره مجنون و سه راه جفير و شلمچه بود. شاعر مثنوي سرا كه مثنويهاي شورانگيز او در حال و هواي جبهه و دفاع مقدس با قرائت حماسي خود در خاطرهها مانده است.
و عاقبت در بامداد سوم خرداد ماه 84 همزمان با نوای اذان صبح و سالروز رهایی خرمشهر، شیعه ترین شاعر بسیجی، خاک پای اهل بیت(ع)، "محمدرضا آقاسی" در ملکوت اعلی قرار یافت و به وصال یار رسید.
پنجشنبه ۵/۵/۸۴ ستاد معراج شهدای تهران شاهد خیل عظیمی از رهپویان و عاشقان حسینی بود که برای وداع و تشیع پیکر پاک شاعر اهل بیت (ع) زنده یاد حاج محمد رضا آقاسی به آنجا آمده بودند.
کاش که همسايه ما مي شدي
نمی دانم چه در سر دارم امشب
زدم بر سیم آخر دیگر امشب
زآهم صد هزاران ناله خیزد
بیابان در بیابان لاله خیزد
۩
زموج ناله ام عرش الهی
شود در بحر حیرت همچو ماهی
اگر آه می کشم طوفان برآید
امان از آتشی کز جان برآید
۩
بسوزاند زمین و آسمان را
نگه دارد تکاپوی زمان را
یکی گوید سرا پا عیب دارم
یکی گویدزبا از غیب دارم
۩
نمی دانم چه هستم هر چه هستم
قلم چون تیغ می رقصد به دستم
نه دعبل نه پرزتک نه کمیتم
ولیکن خاک پای اهل بیتم
مرحوم آقاسی